تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

یه عاشق تنها

حسین ((سردار تنهایی))

 جان جهان! دوش کجا بوده​ای

 نی غلطم، در دل ما بوده​ای

 دوش ز هجر تو جفا دیده​ام

 ای که تو سلطان وفا بوده​ای

 آه که من دوش چه سان بوده​ام!

 آه که تو دوش کرا بوده​ای!

 رشک برم کاش قبا بودمی

 چونکه در آغوش قبا بوده​ای

 زهره ندارم که بگویم ترا

 بی من بیچاره چرا بوده​ای؟

 یار سبک روح! به وقت گریز

 تیزتر از باد صبا بوده​ای!

 بی​تو مرا رنج و بلا بند کرد

 باش که تو بنده بلا بوده​ای

 رنگ رخ خوب تو آخر گواست

 در حرم لطف خدا بوده​ای

 رنگ تو داری، که زرنگ جهان

 پاکی، و همرنگ بقا بوده​ای

 آینه​ی رنگ تو عکس کسیست

 تو ز همه رنگ جدا بوده​ای

                              "مولانا"

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط حسین   | 

تنهایم

کنار پنجره می آیم

نسیم تبسم تو جاریست

قاصدکها آمده اند

در رقص باد و یاد

سبز

سپید

سرخ...

و این آخرین قاصدک

چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست!

****

می خوانمت

با هفت زبان

در اوج عشق و عاطفه ایستاده ای

سرشار از تکلم درخت و آفتاب

سرشار از تنفس آینه و عود

سرشار از بلوغ آسمان

و من هر چه می آیم

به انتهای خطوط دستان تو نمی رسم

می خواهم در بیرنگی گم شوم

****

نمی دانم

شابد به نسیمی که صبح گاه

در سایه روشن حسرت و لبخند

از کنار دستهایت عبور کرد

می اندیشی

و من به آن بادبادکی فکر می کنم

که در سپیده دم ستاره و اسپند

در نگاه زلال تو تخم گذاشت

و تو نم نم

در تنهایی و ماه

ناپدید شدی

و تنها رد پایت

در امتداد مسیرهای خیس بی پایان

 جا ماند

****

جای تامل نیست

قاصدکها آمده اند

و تو در سرود خلسه و خاکستر

 ناپیدا شده ای

و من به معراج نیلوفرانه تو می اندیشم

و به انتظار شب بوها

که در بهاری زرد

به شکوفه نشست

****
نمی دانم کدام پرنده

در نبض مدادهایت جاری بود

که هیچ کاغذی

در وسعت حجم آن نگنجید

راستی نگفتی کدام باد

بادبادکهایت را با خود برد

****
پنجره را می بندم

خانه در موسیقی لبخند تو گم می شود

و آفتابگردان نگاه تو

در آسمان هشتم

ناتمام ادامه دارد

و من

به یاد آن پرنده ای می افتم

که صبح

در متن بلوغ و آفتاب

ناپیدا گم شد

ناپیدا گم شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط حسین   | 

 

باور بکن این شهر دیگر جای زندگی نیست

تا نا خدایانند جای بندگی نیست


این تیره دلها از شقایق سر بریدند

اینها برای آخرت ذلت خریدند


دیندارهای شهر ما در خواب رفته اند

اهل نماز و عشق بازی ها آب رفته اند


دیگر کسی اهل دعا و اهل صفا نیست

دیگر کسی دنبال مردان خدا نیست


چشمی دگر از ترس داور غرق نم نیست

بی دین و دنیا پیشگان در شهر کم نیست


هر راد مردی با غم و غصه قرین است

هر اهل دل در شهر ما خانه نشین است


دیوارهای شهر ما را غم گرفته است

سجاده ها در خانه ها یمان نم گرفته است


دیگر کسی دلتنگ عصر جمعه ها نیست

دیگر کسی در فکر و یاد جبهه ها نیست


قرآن شده بازیچه یک مشت نامرد

اسباب دکان و ریای خلق بی درد


پیر غریب شهر از ما خسته گشته

از نامردها دو بالش بسته گشته


دنیا پر از شمر و یزید و عمر و عاص است

یک روز اینجا عرصه حکم و و قصاص است


باید بیاید آن که مرد آسمانهاست

باید بیاید آن که فوق کهکشانهاست


باید بیاید عدل را بر پا نماید

میزاد حق را با خودش معنا نماید


وقتی بیاید شهر پر جوش و خروش است

صوت کلامش گویا بانگ سروش است


من منتظر تا فصل هم عهدی بیاید

با ذولفقار حیدری مهدی بیاید


اگه به وبلاگه من اومدی  حتما نظری بده اگه ندی دلم  بدون که

دلمو شکوندی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط حسین   | 

 

سلام به تمامی دوستانه گلم

این بار یه متنی در مورد خاستگاری یه پسر دانشجو زدم که 

بخونین و بخندین

 

 

بعد از این كه مدت ها دنبال دختری باوقار و باشخصیت گشتیم كه هم خانواده ی اصیل و مؤمنی داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختری را به ما معرفی كرد.وقتی پرسیدم از كجا می داند این دختر همان كسی است كه من می خواهم، گفت:راستش توی تاكسی دیدمش.از قیافه اش خوشم آمد.دیدم همانی است كه تو می خواهی.وقتی پیاده شد، من هم پیاده شدم و تعقیبش كردم.دم در خانه اش به طور اتفاقی بابایش را دیدم كه داشت با یكی از همسایه ها حرف می زد.به ظاهرش می خورد كه آدم خوبی باشد.خلاصه قیافه ی دختره كه حسابی به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده این وصلت را جور می كنم.

ما وقتی حرف های محكم و مستدل عمه مان را شنیدیم.گفتیم: یا نصیب و یا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگردیم؟از پا افتادیم، همین را دنبال می كنیم.ان شاء الله خوب است.این طوری شد كه رفتیم به خواستگاری آن دختر.

پدر دختر پرسید: آقازاده چه كاره اند؟

-دانشجو هستند.

-می دانم دانشجو هستند.شغلشان چیست؟

-ما هم شغلشان را عرض كردیم.

-یعنی ایشان بابت درس خواندن پول هم می گیرند.

-نخیر، اتفاقاً ایشان در دانشگاه آزاد درس می خوانند:

به اندازه ی هیكلشان پول می دهند.

-پس بیكار هستند.

-اختیار دارید قربان! رشته ایشان مهندسی است.قرار است مهندش شوند

پدر دختر بدون این كه بگذارد ما حرف دیگری بزنیم گفت: ما دختر به شغل نسیه نمی دهیم.بفرمایید؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمایی كرد.

عمه خانم كه می خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توی دست هم، آن قدر با خانواده ی دختر صحبت كرد تا بالاخره راضی شدند.فعلاً به شغل دانشجویی ما اكتفا كنند، به شرط آن كه تعهد كتبی بدهیم بعد از دانشگاه حتماً برویم سركار، این طوری شد كه ما دوباره رفتیم خواستگاری.

پدر دختر گفت:و اما . . . مهریه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .

تا اسم«هزار تا سكه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقیه ی حرفش را بزند بلند شد كه برود؛اما فك و فامیل جلویش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چیزی نیست؛ مهریه را كی داده كی گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:میل خودتان است.اگر نمی خواهید، می توانید بروید سراغ یك خانواده ی دیگر.

بابام گفت:نخیر، بفرمایید. در خدمتتان هستیم.

-اگر در خدمت ما هستید، پس چرا بلند شدید؟

بابام كه دیگر حسابی كفری شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرمایید.

پدر دختر گفت:بله، هزار تا سكه ی طلا، دو دانگ خانه…

بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بیرون؛ ولی باز هم بستگان راضی اش كردند كه ای بابا خانه به اسم زن باشد، یا مرد كه فرقی نمی كند.هر دو می خواهند با هم زندگی كنند دیگر.

و باز بابام با اوقات تلخی نشست.پدر دختر پرسید: باز هم بلند شدید كمربندتان را سفت كنید؟بابام گفت: نخیر! دفعه ی قبل شلوارم را خیلی بالا كشیده بودم داشتم میزانش می كردم!

پدر دختر گفت:بله، داشتم می گفتم دو دانگ خانه و یك حج.مبارك است ان شاء الله

بابام این دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چی چی را مبارك است؟مگر در دنیا فقط همین یك دختر است.و ما تا بیاییم به خودمان بجنبیم،كفش هایمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هایمان را جفت كردیم و پوشیدیم و با خیال راحت رفتیم خانه مان.

مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضی كرد كه فعلاً اسمی از حج نیاورد تا معامله جوش بخورد.بعداً یك فكری بكنند.

پدر دختر گفت:و اما شیربها، شیربها بهتر است دو میلیون تومان باشد…

بعد زیر چشمی نگاه كرد تا ببیند بابام باز هم بلند می شود یا نه.وقتی آرامش بابام را دید ادامه داد:به اضافه وسایل چوبی منزل.

بابام حرف او را قطع كرد.منظورتان از وسایل چوبی همان در و پنجره و این جور چیزهاست؟

پدر دختر با اوقات تلخی گفت:نخیر، كمد و میز توالت و تخت و میز ناهارخوری و میز تلویزیون و مبلمان است.

بابام گفت:ولی آقاجان، پسر ما عادت ندارد روی تخت بخوابد.ناهارش را هم روی زمین می خورد.اهل مبل و این جور چیزها هم نیست.

پدر دختر گفت:ولی این ها باید باشد،اگر نباشد، كلاس ما زیر سؤال می رود.

و بعد از كمی گفتمان و فحشمان، كفش های ما رفت وسط كوچه.

دوباره عمه خانم دست به كار شد.انگار نذر كرده بود هر طور شده این دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسایل چوبی را خط بكشند؛و ما دوباره به خانه ی آن دختر رفتیم.

بابام تصمیم گرفته بود مسأله ی جهیزیه را پیش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه ای از كلاس گذاشتن های بابای آن دختر را جواب گفته باشد.این بود كه تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهیزیه… !

پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت:البته باید عرض كنم در طایفه ما جهیزیه رسم نیست.

بابام گفت:اتفاقاً در طایفه ی ما رسم است.خوبش هم رسم است.شما كه نمی خواهید جهیزیه بدهید، پس برای چی از ما شیربها می خواهید؟

- شیربها كه ربطی به جهیزیه ندارد.شیربها پول شیری است كه خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شیره ی جانش را به كام دختری ریخته كه می خواهد تا آخر عمر در خانه ی پسر شما بماند.بابام گفت:خب می خواست شیر ندهد. مگر ما گفتیم به دخترتان شیر بدهید؟اگر با ما بود می گفتیم چایی بدهد تا ارزان تر در بیاید.!  مگر خانمتان شیر نارگیل و شیركاكائو به دخترتان داده كه پولش دو میلیون تومان شده است؟!

پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم می خواهد.

بابام گفت:چه بهتر.یك كلفت هم با او بفرستید بیاید خانه ی پسرم.

- نه خیر كلفت را باید داماد بگیرد.دختر من كه نمی تواند آن جا حمالی كند.

- حالا كی گفته دخترتان می خواهد حمالی كند؟

مگر می خواهید دخترتان را بفرستید كارخانه ی گچ و سیمان؟كفش های ما طبق معمول وسط كوچه!!!

در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسی باید آبرومند باشد.اولاً، رسم ما این است كه سه شب عروسی بگیریم. ثانیاً باید هر شب سه نوع غذا سفارش بدهید، در یك باشگاه مجهز و عالی.

بابا گفت:مگر دارید به پسر خشایار شاه زن می دهید؟اصلاً مگر باید طبق رسم شما عمل كنیم؟

كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!

دیگر از بس كفش هایمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر یك روز هم این كار را نمی كردند، خودمان كفش هایمان را می بردیم وسط كوچه می پوشیدیم.

بابای دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد برای دختر ما یك خانه ی دربست چهارصد متری در بالای شهر می گیرد.

بابام گفت:خانه برای چی؟زیر زمین خانه ی خودم هست.تعمیرش می كنم.یك اتاق و یك آشپزخانه هم در آن می سازم، می شود یك واحد كامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داریم، نمی شود یك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس كنید دیگر، این كارها چیست؟مگر توی دنیا همین یك دختر است كه این قدر حلوا حلوایش می كنید؟از پا افتادیم از بس رفتیم و آمدیم.اصلاً ما زن نخواستیم مگر یك دانشجو می تواند معجزه كند كه این همه خرج برایش می تراشید؟

این دفعه قبل از این كه كفش هایمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه ی آدم بلند شدیم و زدیم بیرون.

و این طوری شد كه ما دیگر عطای آن دختر را به لقایش بخشیدیم و از آن جا رفتیم كه رفتیم.

یك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم.یك روز صبح، وقتی در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردی خورد كه پشت در ایستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همین كه مرا دید جا خورد و فوری دستش را انداخت.با دیدن من هر دو با خجالت سلام دادند.كمی كه دقت كردم، دیدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندی زدم و گفتم:بفرمایید تو.

پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتیم.فقط می خواستم بگویم كه چیز، چرا دیگر تشریف نیاوردید؟ما منتظرتان بودیم.

من كه خیلی تعجب كرده بودم، گفتم:ولی ما كه همان پارسال حرف هایمان را زدیم.خودتان هم كه دیدید وضعیت ما طوری بود كه نمی خواستیم آن همه بریز و بپاش كنیم.

پدر دختر لبخندی زد و گفت: ای آقا. . .كدام بریز و بپاش؟. . . یك حرفی بود زده شد، رفت پی كارش.توی تمام خواستگاری ها از این چیزها هست.حالا ان شاء الله كی خدمت برسیم،داماد گُلم؟

من كه از این رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت می كشید،گفتم:آخه. . . چیز. . . راستش شغل من. . .

-ای بابا. . . شغل به چه درد می خورد.دانشجویی خودش بهترین شغل است.من همه جا گفته ام دامادم یك مهندس تمام عیار است.

-آخه هزار تا سكه هم. . .

-ای بابا. . . شما چرا شوخی های آدم را جدی می گیرید.من منظورم هزار تا سكه ی بیست و پنج تومانی بود.

ولی دو دانگ خانه. . .

پدر عروس:بابا جان من منظورم این بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.

-سفر حج هم. . .

-راستی خوب شد یادم انداختید.اگر می خواهید سفر حج بروید همین الان بگویید من خودم اسمتان را بنویسم.

-دو میلیون تومان شیربها هم كه. . .

-چی؟من گفتم دو میلیون تومان؟من غلط كردم.من گفتم دو میلیون تومان به شما كمك كنم.

-خودتان گفتید خانمتان به دخترتان شیر داده، باید پول شیرش را بدهیم. . .

-ای بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطی شیر خشك داده كه آن هم پولش چیزی نمی شود.مهمان ما باشید

-در مورد جهیزیه گفتید. . .

-گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهیزیه كرده ام.بیایید ببینید.اگر كم بود، بگویید باز هم بخرم.

-اما قضیه ی آن كلفت. . .

-آی قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست.خودم هم كه نوكر شما هستم  داماد عزیزم!. . . خوش تیپ من!. . . جیگر!. . . باحال!. . .

وقتی دیدم پدر دختر حسابی گیر داده و نمی خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقیقت را بگویم.با خجالت گفتم: راستش شرایط شما خیلی خوب است.من هم خیلی دوست دارم با خانواده ی شما وصلت كنم.اما. . .

پدر دختر با خوشحالی دست هایش را به هم مالید و گفت:دیگر اما ندارد. . . مبارك است ان شاء الله.

گفتم:اما حقیقت را بخواهید فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.

تا این حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب یك متر واماند.پدر دختر گفت: یعنی تو. . . در همین موقع خانمم از پله های زیرزمین بالا آمد.مرا كه دید لبخندی زد و گفت: وقتی كه از دانشگاه برگشتی، سر راهت نیم كیلو گوجه بگیر برای ناهار املت بگذارم.

با لبخند گفتم:چشم، حتماً چیز دیگری نمی خواهی؟

-نه، فقط مواظب باش.

-تو هم همین طور.

خانمم رفت پایین، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشید من كلاس دارم؛ دیرم می شود خداحافظ.

و راه افتادم به طرف دانشگاه..!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط حسین   | 

 

این باری که دارم وبلاگم رو بروز میکنم دلم خیلی تنگه خیلی ناراحت هستم

                      جوری که دوست دارم بشینم گریه کنم

 

 

اینم چندتا حرف دگه از یه عاشق تنها

 می روم از رفتن من شاد باش

 از عذاب دیدنم آزادباش

 گر چه تو تنها تر از ما می روی

 آرزو دارم ولی عاشق شوی

 آرزو دارم بفهمی درد را

 تلخی بر خوردهای سرد را

 سوختم خاکسترم را باد برد...

 بهترين یارم مرا از ياد برد..

 

 

 

افسوس که قصه مادر بزرگ درست بود،همیشه یکی بود و یکی نبود

 

 

 

همیشه انقدرساده نرو ومگذر لااقل نگاهی به پشت سرت کن ........شاید کسی در پی تو میدود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد میزند ........و تو هیچ وقت او را ندیدها ای

 

 

 

آنگاه كه ... ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس مي كني؛ به خاطر بياور كه... زيبايي شهاب ها از شكستن قلب ستارگان است

 

 

 

نگو بار گران بوديمو رفتيم. نگو نامهربون بوديمو رفتيم. آخه اينها دليل محکمي نيست.

 

بگو با ديگران بوديم و رفتيم

 

 

 

به چشمی اعتماد کن که به جای صورت تو به سیرت تو می نگرد . به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشه

 

.

 

بی تو اینجا نا تمام افتاده ام

 

پخته ای بودم که خام افتاده ام

 

گفته بودی تا که عاقل تر شوم

 

آه،می خواهی مگر کافر شوم

 

 

 

زمانی که متولد شدم یکی تو گوشم گفت تا آخر عمر با تو هستم،خندیدم و گفتم تو

 

کی هستی: گفت غم و تنهایی

 

 

 

تاکه بودیم نبودیم کسی

 

بود ما را غم بی همنفسی

 

تا که رفتیم همه یار شدند

 

خفته ایم و همه بیدار شدند

 

قدر آن آینه بدان که هست

 

نه در آن لحظه که اوفتاد و شکست

 

 

 

دوری عشق های کوچک را از بین می برد ولی به عشق های بزرگ عظمت می بخشد مثل باد که کبریت را خاموش می کند ولی شعله های آتش زا بزرگتر میکند

 

 

 

بگذاشتیم٬غم تو مگذاشت مرا

 

حقا که غمت از تو وفادار تر است

 

 

 

گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست بين من و عشق توولي فاصله اي نيست گفتم که کمي صبر کن و گوش به من کن گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست گفتي که کمي فکر خودم باشم و آنوقت جز عشق تودر خاطر من مشغله اي نيست رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مساله اي نيست

 

 

 

شبی پرسیدمش بابیقراری به غیر ازمن کسی رادوست داری؟ دوچشمش ازخجالت برهم افتاد میان گریه خویش گفت آری.........

 

 

 

پايان هر عشق وصل نيست! شادي نيست! گاهي جدايي و غم و حسرت است. پس از عشق پرهيز كن ! حيف است ، مگذار قلب پاك و مهربانت با غبار عشق آلوده گردد، حيف است چشمان سياه و زيباي تو روزي براي غم جدايي اشكبار شود

 

 

 

محبت ره به دل دادن صفای سینه میخواهد به یاد یکدگر بودن دلی بی کینه

 

میخواهد اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست وفا ان است که نامت را همیشه بر زبان دارم

 

وفا آن است که نامت را نهانی زیر لب دارم

 

 

 

عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری

 

چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد

 

 

 

کنار آشیان تو آشیانه می کنم فضایه آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند بخاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم

 

 

ویلیام شکسپیر میگه : زمانی که فکر می کنی تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداری

 

یکی یه گوشه دنیا هست که واسه دیدنت لحظه شماری می کنه

 

 

 

این عشقی که به من بخشیدی برای همیشه زنده خواهد ماند تو همیشه آنجا

 

هستی ،هنگامیکه فرو افتم ضعف مرا می ستانی و به من نیرو وقدرت می بخشی

 

و برای همیشه دوستت خواهم داشت و در کنارت می مانم همچو فانوسی در تاریکترین شبها بالهایی خواهم بود، که در طول پرواز یاری ات خواهم کرد و در طوفان

 

سر کش ،سر پناهی برای تو خواهم بود

 

 

 

اگه تورو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

 

اگه تویی اون که فقط دلم می خواد منو ببخش

 

منو ببخش اگه شبا ستاره هارو میشمورم

 

منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوست دارم

 

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل میچینم

 

منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب می بینم

 

اگه تورو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

 

منو ببخش اگه واسه چشایه تو خیلی کمم

 

تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم

 

منو ببخش اگه برات میمیرمو زنده میشم

 

اگه با دیوونه ای یام پیش تو شرمنده میشم

 

منو ببخش اگه همش میسپارمت دست خدا

 

اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما

 

منو ببحش من نمی خوام تو رو به ماه نشون بدم

 

نشونیتو نه به شبو نه دست آسمون بدم

 

منو ببخش اگه می خوام تو رو فقط واسه خودم

 

ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم

 

 

 

گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش تک پرنده عاشقی بودم که میان صدها هزار پرنده بتوانم به قله بلند سرزمین هستی برسم و پرواز کنان نغمه سر دهم که… من شیدای تو وعاشقانه دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط حسین   |